او فهمید که درب مسجد خراب است و هوای بسیار سردی به درون مسجد ابراهیم ادهم تا صبح کنار درب ایستاد.

فردا صبح آن که آن سه نفر برای نماز بیدار شدند ابراهیم را دیدند که هم چنان آنجا ایستاده است از او پرسیدند :((چرا اینجا ایستادی .))

ابراهیم ادهم گفت:((هوا بسیار سرد بود و باد سوزانی از در مسجد می آمد بدنم را به جای درب گذاشتم تا شما از سرما در امان بمانید و هر رنجی که هست به من برسد