شعری از فردوسی(ندانی که ایران نشست منست )
ندانی که ایران نشست منست جهان سر به سر زیر دست منست

پلنگ ژیان گرچه باشد دلیر نیارد شدن پیش چنگال شیر
ندانی که ایران نشست منست جهان سر به سر زیر دست منست

پلنگ ژیان گرچه باشد دلیر نیارد شدن پیش چنگال شیر

بوعلى گفت: این حرفها چیست؟ تو نمىفهمى؟
بهمنیار گفت: نه مطلب حتما از همین قرار است.
بوعلى خواست عملا به او نشان بدهد كه مطلب چنین نیست. گذشت تا آنكه در یك شب زمستانی سرد كه آن دو با یكدیگر در مسافرت بودند و برف زیادى هم آمده بود، نزدیك صبح كه مؤ ذن اذان مىگفت، بوعلى بهمنیار را صدا كرد و گفت: برخیز.




















باز این چه شورش است که در خلق عالم است باز این چه نوحه و چه عزا و چه ماتم است

باز این چه رستخیز عظیم است کز زمین بی نفخ صور خاسته تا عرش اعظم است
کجایید ای شهیدان خدایی بلاجویان دشت کربلایی

کجایید ای سبک روحان عاشق پرندهتر ز مرغان هوایی
بهنام میرزا خانی آتشنشانی بود که در حادثه پلاسکو به شهادت رسید.


