ولی به ابراهیم باختند! همان روز به یکی از محله های جنوب شهر رفتیم، سر هفتصد تومان شرط بستیم. بازی خوبی بود و سریع برنده شدیم. موقع پرداخت پول، ابراهیم فهمید آنها مشغول قرض گرفتن هستند تا پول ما را جور کنند. یک دفعه گفت: «آقا! یکی بیاد تکی با من بازی کنه، اگر برنده شد، پول نمی گیریم!» یکی از آنها جلو آمد و شروع به بازی کرد. ابراهیم ضعیف بازی کرد، آن قدر که بازنده شد و حریف برنده. همه آنها خوشحال از آن جا رفتند.
من هم که خیلی عصبانی بودم، به ابراهیم گفتم: «چرا این جوری بازی کردی؟» با تعجب نگاهم کرد و گفت: «می خواستم ضایع نشن! همه اینها روی هم صد تومن تو جیبشون نبود!»

هفته بعد، دوباره همان بچه های غرب با دو نفر دیگر از دوستانشان آمدند. آنها پنج نفره با ابراهیم سر 500 تومان بازی کردند. ابراهیم پاچه های شلوارش را بالا زد و با پای برهنه بازی می کرد. آن چنان بازی می کرد، آن چنان به توپ ضربه می زد که هیچ کس نمی توانست آن را جمع کند. آن روز هم ابراهیم با اختلاف زیاد برنده شد. با ابراهیم رفته بودیم مسجد. بعد از نماز، روحانی مسجد احکام می گفت. از شرط بندی و پول حرام می گفت که پیامبر می فرماید: «هر کس پول نامشروع به دست آورد، در راه باطل و حوادث سخت از دست می دهد.» و نیز فرموده: «کسی که لقمه ای حرام بخورد، نماز چهل شب و دعای چهل روز او پذیرفته نمی شود».
ابراهیم با دقت به صحبت ها گوش می کرد. بعد رفتیم پیش حاج آقا و گفت: «من امروز سر والیبال 500 تومان شرط بندی برنده شدم.» و گفت: «البته این پول را به یک خانواده مستحق بخشیدم.» حاج آقا هم گفت: «از این به بعد مواظب باش؛ ورزش بکن، اما شرط بندی نکن!»