داستان سرودن علی ای همای رحمت
شهریار با حالت تعجب سؤال می کنند که شما از کجا خبر دارید ! که من این شعر را ساخته ام ؟
چون من نه این شعر را به کسی داده ام و نه درباره آن با کسی صحبت کرده ام . ولی من فلان شب
این شعر را ساخته ام و همان طور که قبلا عرض کردم، تا کنون کسی را در جریان سرودن این شعر
قرار نداده ام !
آنگاه آیت الله سری تکان می دهد ومی گو ید می دانم ولی تو ای: "شهریار شعرت را بخوان ! "
و او متحیر و حیران می خواند :
علــی ای هـمای رحـمت تو چه آیتـی خدا را
به عـلی شـنـاخـتم مـن به خــدا قـسم خـدا را
دل اگـر خـدا شـنـاسـی همه در رخ علی بین
چـو عـلــی گـرفـتـه بـاشـد سر ِ چشـمـه بـقا را
بــه خــدا کـه در دو عــالـم اثــر از فـنـا نـماند
به شــراب قـهر ســوزد هــمـه جـان مـاسـوا را
مـگـر ای سهاب رحـمـت تو ببـاری ارنه دوزخ
کــه نــگیــن پـادشــاهـی دهـد از کــرم گــدا را
بــرو ای گــدای مسکیـن در خــانه عـلی زن
چــو اسیـر تـوســت اکـنـون بــه اسیـر کـن مــدارا
به جـز از عـلی که گــوید به پسر که قاتل من
که عــلــم کـنــد بـه عالــم شـهــدای کـربـــلا را
به جــز از عــلی کـه آرد پسـری ابوالعجاعب
چــو عــلی کـه مـی تـوانـد که به سـر بـرد وفا را
چــو بــه دوســت عـهد بنـدد ز میــان پاکبـازان
متحـیـّـرم چــه نــامـم شــه مـلـک لافــتـی را
نه خــدا توانمش خواند نه بشـر تـوانمش گفت
کــه ز کــوی او غـبــاری بــه مـن آر طــوطـیـا را
به دو چشم، خونفشانم هَله ای نسیم رحمت
چــه پیــام هــا سپـردم هـمـه ســوز دل، صبــا را
به امیـد آن که شــایـد بـرسـد بـه خـاک پایـت
کــه ز جـــان مــا بـگــردان ره آفــت قــضـا را
چو تویـی قضای گردان به دعـای مستمنـدان
کـه لـســان غـیـب خـوشـتــر بـنـوازد ایـن نوا را
چه زنم چـو نـای هر دم ز نـوای شـوق او دم
بـــه پـــیــام آشـنــایــی بـنـــوازد آشــنـا را
همه شب در این امیدم که نسیم صبح گاهی
غم دل به دوست گفتن چه خوش است شهریارا
ز نــوای مــرغ یـاحـق بـشنـو که در دل شـب

مرحوم آیت الله العضمی مرعشی نجفی به شهریار می فرمایند : چند شب قبل من خواب دیدم که در مسجد کوفه هستم و حضرت امیرالمومنین (علیه السلام) تشریف دارند . حضرت , شاعران اهل بیت را احضار فرمودند : ابتدا شاعران عرب آمدند . سپس فرمودند : شاعران فارسی زبان را بگویید بیایند . آنها نیز آمدند . بعد فرمودند شهریار ما کجاست ؟ شهریار را بیاورید ! و شما هم آمدید . آن گاه حضرت فرمودند : شهریار شعرت را بخوان ! و شما شعری که مطلع آن را به یاد دارم خواندید .
شهریار فوق العاده منقلب می شود و می گوید : من فلان شب این شعر را ساخته ام و همان طور که قبلا عرض کردم . تا کنون کسی را در جریان سرودن این شعر قرار نداده ام .
آیت الله مرعشی نجفی فرمودند : وقتی شهریار تاریخ و ساعت سرودن شعر را گفت , معلوم شد مقارن ساعتی که شهریار آخرین مصرع شعر خود را تمام کرده , من آن خواب را دیده ام .
ایشان چندین بار به دنبال نقل این خواب فرمودند : یقینا در سرودن این غزل , به شهریار الهام شده که توانسته است چنین غزلی به این مضامین عالی بسراید . البته خودش هم از فرزندان فاطمه زهرا (سلام الله علیها) است و خوشا به حال شهریار که مورد توجه و عنایت جدش قرار گرفته است .
این وبلاگ ساخته شده برای مسابقات فرهنگی و هنری است